تبلیغات
داستان کوتاه سیب خنده
داستان کوتاه سیب خنده
زیباترین داستانهای کوتاه دنیا
به هنگام سفر اینشتین به ژاپن، یک ریکشاو( وسیله‌ی نقلیه‌ای به دو چرخ که انسانی آن را می‌کشد) در اختیار انیشتین قرار دادند تا در خیابان‌های باریک و کوره‌راه‌های ناهموار از آن استفاده کند.
انیشتین نپذیرفت و گفت: من هیچگاه از انسان دیگری به جای حیوان استفاده نمی ‌کنم و اجازه نمی‌دهم او من را حمل کند!



طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه انیشتین،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 2 تیر 1391 توسط داستانک داستانک | نظرات()

 گیله مرد میگفت :

 زندگی ات، با گریه ی تولدت شروع شد ...

 سعی کن ؛ سر آخر با خنده ی وداع تو، و گریه وداع اطرافیان

 به پایان که نه،  به شروع زیبای دیگری متصل گردد ...

و اگر چنین زیستی ، یک روزِ سال که نه ، بلکه هر روزش برایت عید بوده است و مبارک ...

جملات زیبا گیله مرد

جملات زیبا گیله مرد




برچسب ها: جملات زیبا،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 13 فروردین 1391 توسط داستانک داستانک | نظرات()

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت :

بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟

همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت :

آری من مسلمانم.

جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ،

پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد .

پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد.

جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید :

آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟

افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند .

پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت :

چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود ...


منبع : وبلاگ سیب خاطرات




برچسب ها: داستان کوتاه،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 29 دی 1390 توسط داستانک داستانک | نظرات()

من خواب دیده ام که تو تعبیر می شوی ...

اللهم عجل لولیک الفرج

نویسنده : ؟؟


جملات زیبا گیله مرد

منبع : وبلاگ جملات زیبا گیله مرد

http://foshtom.persianblog.ir/


برچسب ها: جملات زیبا،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 29 دی 1390 توسط داستانک داستانک | نظرات()

در عجبم

از سیب خوردنِ مان

که

از آن فقط ” چوبش ” باقی می ماند.

مگر این همه چــــــوب که خوردیم

از یک سیــــب…..شروع نشد !؟


نویسنده : ؟؟

منبع : وبلاگ جملات زیبا گیله مرد

http://foshtom.persianblog.ir/


جملات زیبا گیله مرد


برچسب ها: جملات زیبا،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 29 دی 1390 توسط داستانک داستانک | نظرات()

بزرگی میگفت راز شادکامی در این است که :

به اندازه ای که تلاش کرده ایم آرزو کنیم،

یا هر آرزو یی داریم ، از این به بعد به اندازه اش تلاش کنیم ...

منبع : وبلاگ جملات زیبا گیله مرد

http://foshtom.persianblog.ir/

جملات زیبا گیله مرد




برچسب ها: جملات زیبا و کوتاه قشنگ،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 29 دی 1390 توسط داستانک داستانک | نظرات()

داشتم مطلبی در مورد امام حسین علیه السلام ارسال میکردم، قبل از اینکه دکمه ی ارسال رو بزنم ، گیله مرد گفت : ممکنه متنت رو ببینم.

گفتم : بله البته. نگاهی به متن کرد و پس از خوندن گفت : اجازه هست ؟ گفتم خواهش میکنم بفرمایید .

 دست برد روی صفحه کلید کامپیوتر وگفت بگذار ثوابی برده باشم و (ع) رو به " علیه السلام  " اصلاح کرد.

و گفت " سین " و به کناری رفت  . با تعجب گفتم چی ؟

گفت : منظورم سلام بود ، پس چرا جواب ندادی ؟

به منظورش پی بردم.

 ادامه داد که " در سلام و ابراز ادب به محبوب نباید کم گذاشت . " 

و من موندم که چی جواب بدم ...


منبع : وبلاگ جملات زیبا گیله مرد

http://foshtom.persianblog.ir/




برچسب ها: جملات زیبا و کوتاه قشنگ،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 29 دی 1390 توسط داستانک داستانک | نظرات()

مشتری متمولی وارد سلمانی یک شهر کوچک شد . آرایشگر ساده با دیدن یک آدم شیک پوش و مرتب در مغازه اش ذوق زده شد و به گرمی از او استقبال کرد .

سپس خمیر ریش را توی دستش خالی کرد . تف گنده ای به داخل آن انداخت  و با فرچه شروع به مالیدن ان به صورت مشتری نمود !

مشتری با عصبانیت پرسید : داخل خمیر ریش تف انداختی ؟

سلمانی جواب داد : چون شما مشتری مخصوص ما هستید این کار را کرده ام. برای مشتریان معمولی مستقیماً توی صورتشان می اندازم ....

========

بزرگترین مشکلات بشر از عدم آموزش او نشات میگیرد ... گاهی کارهایی را انجام میدهیم که زشت و اشتباه هستند ...

 ولی تاکنون کسی آموزش در این خصوص به ما نداده است ...




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 6 آبان 1390 توسط داستانک داستانک | نظرات()

زن و شوهری دست در دست هم در جنگلی که دور دریاچه ای را گرفته بود قدم می زدند . درختان حصار خوبی درست کرده بودند.

هوا گرم بود و کسی در آن حوالی دیده نمی شد .

آنها در گوشه ای نشستند و صحبتهای خصوصی کردند ، که ناگهان صدای گوشخراشی شنیدند :

گروهان استتار شده ، گوش به فرمان من ... آماده ... قدم رو...

و تمام جنگل از آن منطقه دور شد .



منبع :  http://choulab.persianblog.ir/





برچسب ها: داستان کوتاه،  
دنبالک ها: داستان کوتاه،
نوشته شده در تاریخ جمعه 8 مهر 1390 توسط داستانک داستانک | نظرات()

اعتقاداتمان را چند می فروشیم؟

مبلغ اسلامی بود . در یکی از مراکز اسلامی لندن. عمرش را گذاشته بود روی این کار.

تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد . راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 سنت اضافه تر می دهد .
می گفت : چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه !
آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی ...
گذشت و به مقصد رسیدیم .
موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم .
پرسیدم بابت چی ؟
گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما و مسلمان شوم
اما هنوز کمی مردد بودم .
وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم .
با خودم شرط کردم اگر بیست سنت را پس دادید بیایم .
فردا خدمت می رسیم
تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد .
من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست سنت می فروختم ...

این ماجرارا که شنیدم دیدم چقدر وضع ما مذهبی ها خطرناک است . شاید بد نباشد که به خودمان باز گردیم و ببینیم که روزی چند بار و به چه قیمتی تمام اعتقادات و مذهبمان را می فروشیم ؟!

 


جملات زیبا گیله مرد

منبع : وبلاگ جملات زیبا

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 17 مرداد 1390 توسط داستانک داستانک | نظرات()

شیخ محمد تقی بهلول، بعد از 36 سال تبعید و بازگشت به ایران در پاسخ به رییس ساواک در مورد ترس از مرگ چنین گفت:
کسی که بعضی اقوامش در مشهد باشند و بعضی در تهران
برایش فرق نمیکند در مشهد زندگی کند یا در تهران ؛ من الان همین حال را دارم .

پدر و مادر و خواهر و بعضی دیگر از عزیزانم به آن عالم رفته اند و بعضی دیگر در این دنیا هستند برای من فرقی ندارد این عالم باشم یا آن عالم.
هر جا باشم پیش اقوام و خویشان خود هستم ...

(بنده خوب خدا // ص 34)

 

منبع : وبلاگ سیب خاطرات




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 16 تیر 1390 توسط داستانک داستانک | نظرات()

لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.
بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند.
او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.
او لبخندی زد و گفت:
وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید،
پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید؟
گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید ...


منبع : وبلاگ سیب خاطرات




طبقه بندی: داستان کوتاه،  زیباترین داستانهای کوتاه دنیا، 
برچسب ها: داستان کوتاه بزرگترین درس زندگی،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 7 خرداد 1390 توسط داستانک داستانک | نظرات()
یه دزد : من یک راهزنم. با غارت ثروتمندان گذران می‌کنم.

یه شاهزاده : چه جالب ، من هم یک نجیب‌زاده‌ام، ولی با غارت فقرا زندگی می‌کنم.


طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان کوتاه،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 3 خرداد 1390 توسط داستانک داستانک | نظرات()

وقتی تو موفق میشی من با غرور به دنیا می گویم که "این دوست من است" اما وقتی شکست می خوری من کنارت میمونم و دستهایت را می فشارم و میگویم من دوست تو هستم. 

با آرزوی موفقیت صمیمانه عید رو بهت تبریک میگم ...



http://foshtom.persianblog.ir/




طبقه بندی: جملات زیبا، 
برچسب ها: زیباترین جملات کوتاه دنیا،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 6 فروردین 1390 توسط داستانک داستانک | نظرات()

یک روز پدربزرگم برام یه کتاب دست نویس آورد، کتابی که بسیار گرون قیمت بود، و با ارزش، وقتی به من داد، تاکید کرد که این کتاب مال توئه مال خود خودته، و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا باید چنین هدیه با ارزشی رو بی هیچ مناسبتی به من بده، من اون کتاب رو گرفتم و یه جایی پنهونش کردم.

 

چند روز بعدش به من گفت: کتابت رو خوندی؟ گفتم: نه، وقتی ازم پرسید: چرا؟ گفتم: گذاشتم سر فرصت بخونمش. لبخندی زد و رفت.

 

همون روز عصر با یک کپی از روزنامه همون زمان که تنها نشریه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روی میز. من داشتم نگاهی بهش مینداختم که گفت: این مال من نیست امانته باید ببرمش.

 

به محض گفتن این حرف شروع کردم با اشتیاق تمام صفحه هاش رو ورق زدن وسعی میکردم از هر صفحه ای حداقل یک مطلب رو بخونم.

 

در آخرین لحظه که پدر بزرگ میخواست از خونه بره بیرون تقریبا به زور اون روزنامه رو از دستم کشید بیرون و رفت.

 

چند روز بعد که پدربزرگ دوباره اومد پیشم و گفت:

 

ازدواج مثل اون کتاب می مونه، یک اطمینان برات درست می کنه که این زن یا مرد مال تو هستش؛ مال خود خودت. اون موقع هست که فکر میکنی همیشه وقت دارم بهش محبت کنم، همیشه وقت هست که دلش رو به دست بیارم، همیشه می تونم شام دعوتش کنم، اگر الان یادم رفت یک شاخه گل به عنوان هدیه بهش بدم، حتما در فرصت بعدی این کارو می کنم، حتی اگر هر چقدراون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفیس و قیمتی،

 

اما وقتی که این باور در تو نیست که این آدم مال منه و هر لحظه فکرمیکنی که خوب اینکه تعهدی نداره؛ میتونه به راحتی دل بکنه و بره، مثل یه شئ با ارزش ازش نگهداری می کنی و با ولع سعی میکنی نهایت لذت رو از این فرصت با هم بودن ببری؛ شاید فردا دیگه این آدم مال من نباشه و کنار هم نباشیم.درست مثل اون روزنامه؛ حتی اگر هیچ ارزش قیمتی هم نداشته باشه.


منبع : وبلاگ داستان کوتاه

http://dat.persianblog.ir/




طبقه بندی: داستان کوتاه،  زیباترین داستانهای کوتاه دنیا،  جملات زیبا، 
برچسب ها: داستان کوتاه عاشقانه،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 23 بهمن 1389 توسط داستانک داستانک | نظرات()
(تعداد کل صفحات:6)      1   2   3   4   5   6  

درباره وبلاگ
داستان کوتاه سیب خنده - زیباترین داستانهای کوتاه دنیا
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
نظر سنجی
» نظر شما درخصوص این وبلاگ چیست ؟!




پیوند های روزانه
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :