تبلیغات
داستان کوتاه سیب خنده - داستان کوتاه کودکانه
داستان کوتاه سیب خنده
زیباترین داستانهای کوتاه دنیا
مادر مقداری آلو خرید تا بچه هایش بعد از شام بخورند او همه آنها را در یک بشقاب گذاشت.وانیا که پیش از آن هرکز آلو نخورده بود پیوسته چشمش به آنها بود. او آلوها را بسیار دوست می داشت وخیلی هم دلش می خواست که یکی از آنها را بخورد. همواره دور وبر آلوها می چرخید. موقعی که اتاق خلوت شد نتوانست خودداری کند ویکی ازآنها را خورد.
قبل از شام موقعی که مادر آلوها را شمرد متوجه شد که یکی از آنها کم شده است و این موضوع را به پدر گفت.
وقتی که آنها مشغول خوردن شام بودند پدر از بچه ها پرسید:"خوب بچه ها کدامیک از شما یکی ازشما یکی از آلوها را خورده است؟"
بچه ها همگی پاسخ منفی دادند. هم که رنگش مثل گل آتش شده بود. گفت :"من نخورده ام."
سپس پدر گفت:"هر کدام از شما این کار را کرده است باید بداند که کار بسیار نادرستی است. اما چندان مهم نیست. مهم اینست که آلو ها هسته دارند وکسانی که نمی دانند چطور باید آنها را خورد هسته راقورت می دهند و بی تردید روز بعد می میرند و من از همین می ترسم."
وانیا رنگش پرید و گفت:"اما من هسته را از پنجره به بیرون پرتاب کردم."
همگی خندیدند و وانیا به گریه افتاد.



برچسب ها: داستان کوتاه، داستان کوتاه کودکانه،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 3 بهمن 1388 توسط داستانک داستانک | نظرات()
جمعه 29 آذر 1392 02:08 ب.ظ
قشنگ بود ولی بهتر هم میتونست باشه
سارینا
دوشنبه 27 آبان 1392 06:10 ب.ظ
خوب بود
سارینا
دوشنبه 27 آبان 1392 06:09 ب.ظ
سارینا
دوشنبه 27 آبان 1392 06:08 ب.ظ
خیلی خوب بود
فاطمه خانم
دوشنبه 1 مهر 1392 10:33 ب.ظ
سلام داستان قشنگی بود ولی می تونست بهتر نوشته شه،میشد یه لحن کودکانه و شیرین بهش داد، مثلا اونجایی که گفتید خودداری کند، یه کم به کار ننشت، می تونستید خیلی راحت بگید نتونست از اون هلوها نخوره، اصن چه اصراری به رسمی و کتابی نوشتن دارین محاوره بنویسید، گفتاری درست همین طوری که حرف میزنیم،به نظر من این طوری خیلی بهتر می شد، ولی سوژه داستان خوب بود، شما جای پیشرفت و مطرح شدن تو حوزه ی کودک رو داریدموفق باشی.
حمیدرضا اکبرزاده
شنبه 7 اردیبهشت 1392 10:53 ب.ظ
من حال نویسنده را درک می کنم باید که سایت خود را فراموش نکند چونمن هم نویسنده وبلگ هستم
حمیدرضا اکبرزاده
شنبه 7 اردیبهشت 1392 10:52 ب.ظ
داستان های جالبی دارید.در سایت من هم لطیفه و معما است. البته هنوز چیزهای علمی تخیلی زادی هم می خواهم در آن بنویسم از داستان های شما استفده می کنم
ساقی
یکشنبه 19 آذر 1391 09:10 ب.ظ
بد نبود
سینل
جمعه 17 آذر 1391 04:14 ب.ظ
عالی بود
ال
شنبه 11 آذر 1391 02:52 ب.ظ
این کجاش داستان بود
مهران
سه شنبه 7 شهریور 1391 11:54 ب.ظ
خیلی کوتاه و جالب . ممنون
ناشناس
دوشنبه 15 اسفند 1390 11:43 ق.ظ
این هم شد داستان ههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه انقدر خندیدم به تو می تونستی رمزت هم مثل صد سال پیش بنویسی هههههههههههههههه
mod
جمعه 31 تیر 1390 05:10 ب.ظ
الهی - عزیزم.
مرثی
دنیا
دوشنبه 2 خرداد 1390 12:04 ق.ظ
سلام.خیییییییییییییییییلی قشنگ وکوتاه بودومن خیلی این داستان را دوست داشتم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
درباره وبلاگ
داستان کوتاه سیب خنده - زیباترین داستانهای کوتاه دنیا
» پست الکترونیک
» تماس با مدیر
» RSS
» ATOM
موضوعات
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
نظر سنجی
» نظر شما درخصوص این وبلاگ چیست ؟!




پیوند های روزانه
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :